محمود بن على خواجوى كرمانى

35

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

62 [ چو بر قمر ز شب عنبرى نقاب انداخت ] ش چو بر قمر ز شب عنبرى نقاب انداخت * دل شكسته ما را در اضطراب انداخت به خون ديدهء ما تشنه شد جهان و رواست * كه ديده بود كه ما را درين عذاب انداخت كباب شد دلم از سوز سينه و آتش عشق * ببرد آبم و خون در دل كباب انداخت چه ديد ديدهء خونبار من كه يكباره * به قصد خونم ازين‌سان سپر بر آب انداخت دل ار به حلقهء شوريدگان كشد چه عجب * مرا كه زلف تو در حلق جان طناب انداخت بيا كه ساقى چشمم به ياد لعل لبت * ز اشك در قدح آبگون شراب انداخت عروس مهوش ساغر نگر كه وقت صبوح * نمود طلعت و آتش در آفتاب انداخت گذشت نغمهء مطرب ز ابر و غلغل ما * خروش در دل نالندهء رباب انداخت چو زهره ديد رخ زرد و اشك خواجو گفت * كه مهر در قدح زر شراب ناب انداخت 63 [ به سكه مرغ سحرى در غم گلزار بسوخت ] س به سكه مرغ سحرى در غم گلزار بسوخت * جگر لاله بر آن دل‌شدهء زار بسوخت حبّذا شمع كه از آتش دل چون مجنون * در هواى رخ ليلى به شب تار بسوخت ديشب آن رند كه در حلقهء خمّاران بود * بزد آهى و در خانهء خمّار بسوخت اى كه از سرّ انا الحق خبرى يافته‌اى * چه شوى منكر منصور كه بردار بسوخت تو كه احوال دل‌سوختگان مىدانى * مكن انكار كسى كز غم اين كار بسوخت صبر بسيار مفرماى من سوخته را * كه دل ريشم ازين صبر جگرخوار بسوخت زان مفرّح كه جگرسوختگان را سازد * قدحى ده كه دل خستهء بيمار بسوخت داروى درد دل اكنون ز كه جويم كه طبيب * دل بيمار مرا در غم تيمار بسوخت تارى از زلف تو افتاد به چين وز غيرت * خون دل در جگر نافهء تاتار بسوخت بلبل سوخته‌دل را كه دم از گل مىزد * آتش عشق بزد شعله و چون خار بسوخت اگر از هستى خواجو اثرى باقى بود * اين دم از آتش عشق تو به‌يك‌بار بسوخت 64 [ آه كز آهم مه و پروين بسوخت ] س آه كز آهم مه و پروين بسوخت * اختر بخت من مسكين بسوخت آتش مهرم چو در دل شعله زد * بر فلك بهرام را زوبين بسوخت